می بوسمت - تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 21:37
می بوسمتبدون سانسور ...و می گذارمت تیتر درشت روزنامه ،آنجا که حروفش رابی پروا چیده اندو خبرهایش را محافظه کارانه ...و من همیشهزندگی را آسان گرفته ام ،عشق را سخت Adblock test (Why?)
هوا ، هوای دوران دانشگاه - تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 21:37
الان نه هوا، هواى روشن كردن سيگاره و نه هواى پناه بردن به زير شيروونى هاى دُكّوناى كنار خيابونه..اين هوا هواى نوشيدن قهوه، توى بالكنِ كافى شاپِ كنار دانشگاست، اين هوا، هواى پاك كردن شيشه هاى عينكمون با پيرهن آب كشيده شده توى بارونه.. اين هوا، هواى خنده تو به سلفى هاى گاه و بى گاه منه.. هواى بيخيالى ...
طـ∞ـو - تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 21:37
دلـــَــم شعر میـــ خــواهــداز آنـــ شعرهـایـــی که قافـیه اشـبـرگــ هایــ پاییــزیــ ،جمع هایــش بارانـ ووزنـش تـــو باشیـ و تـــوچقَــدر بچـسبد خواندنـ این شعردرباغـی،زیـر درختــی که برگهـایــش زرد و خوردنِ چایــی کـه تو دم کرده باشــی☀ Instagram: shamsijalal ☀ Adblock test (Why?)
آیا هنوز می خوانی این اشعار زجر نوشته را؟ - تاریخ: 1399/1/18 ساعت: 8:51
خودم را قانع میکنم که شاید نمیخواندکه شاید به گوشش نمیرسدکه شاید مردم شهر خبر دارش نمیکننداز حجم دلتنگی ام..مگر میشودیک نفر جان دادنت را ببیندبداندمخاطبِ تمام شعرهایش هستی..و سراغت را نگیرد؟
عشق - تاریخ: 1399/1/18 ساعت: 8:51
عـشـقصیدیستکه تیرت به خطا هم برودلذتشکنجِ دلتتا به ابد خواهد ماند...
لبخندت فرق داشت... - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 3:21
عشق دقیقا موقعی کلید میخوره که یه نفر میخنده که خنده اش با بقیه فرق داره...!
اما تو ای خوبِ من... - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 3:21
آمدنت را استخاره کرده ام ، خوب آمد ! همیشه خوب می آید ... اما تو خوبِ من ، نمی آیی ...
دلتنگی نباید عادت شود... - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 3:21
اما بیایید یک چیزی در گوشتان بگویم:رفتن، نبودن، نباید زیاد طول بکشد.نباید عادت شود. نباید گذاشت دلتنگی به حد نهایت برسد.نباید گذاشت دل به دلتنگی خو کند، یادش بگیرد و با آن کنار بیاید.آدم نباید آنقدر برود و دور شود که از مدار جاذبهی کسانی که دوستش دارند خارج شود.بگذارید در گوشتان بگویم:آدمی که یک بار...
حرف های خاموش - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 3:21
درد دارد !وقتی ساعت ها می نشینیبه حرفایی کههیچوقت قرار نیست بگویی ،فکر می کنی ...
آدمی که بخواهد برود، می رود... - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 3:21
آدمی که بخواهد برود…میرود!داد نمیزند که من دارم میروم!آدمی که رفتنش را داد میزند..نمیخواهد برود!داد میزند که نگذارند برود...!
تنها دلخوشیِ این روزهای پرآشوب - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 3:21
چه خوب که میان اینهمهدلتنگی و دل آشوبی؛تو هستی که هنوز خوب می خندی...
اتفاق های شیرین - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 3:21
کجای شهر قدم میزنی؟!می خواهم کاملا اتفاقیاز آنجا رد شوم...
حوالی دلم ابریست... - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 3:21
حوالیِ تودلتنگی چگونه استاینجا که باران می زند...
این شعر را همین حالا بخوان - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 3:21
این شعر را همین حالا بخوانوگرنه بعدها باورت نمیشودهنگام سرودنشچگونه دیوانهوار عاشقت بودمهمین حالا بخواناین شعر را که ساختار محکمی نداردو مثل شانههای توهربار گریه میکنم میلرزد،هربار گریه میکنم..و خاطرهی چشمهایتاز پیراهن خیسِ فصل، چکه میکند...
کاش گذشته ای با هم نداشتیم! - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 3:21
کاش هیچ گذشتهای با هم نداشتیمآنوقت من میتوانستمبه تو زنگ بزنم و بیدلخوریحالت را بپرسم...چقدرپرسیدنِ حالِ سادهاتبعید شده حالا...
بهشت یعنی تو - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:20
بهــــــــــــشـــت یــعــنــــــــــــــــــــــی یــــــــــــــــــــک موسیقی ملایم باشد تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو اینجا باشی دســـــــــــــــــت راستم لای موهات و دستــــــــ چپم د
عشق منتظر آدم ها نمی ماند - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:20
می خواستم همه کارهایم را بکنم وسر فرصت به دنبال او بروم می خواستم اول دنیا را عوض کنم کتاب هایم را بنویسم اسم و رسم به هم بزنم برنده شوم و بعد با دست های پر به دنبالش بروم خبر نداشتم که عشق منتظر آدم ها نمی ماند...
خیال تو - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:20
مرا امشب باز یاد تو افتاده ست خودت که نمی آیی باز ، ولی ماه خیالت هر شب به اقیانوس دلم جزر و مد انداخته ست یک شب که فکر دیگری خواب از چشمان سیاهت گرفت خواهی فهمید خیال تو چطور به خوابم چون خوره افتاده ست...
مهم نیست...! - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:20
مهم نیست،برود؛بگردد تمامِ شهر را پِی هر که میخواهد،بخندد برای تمامِ آن هایی که بعدِ من وارد زندگی اش شدند،قاب کند تمام عکس هایی را که میانشان از ته دِل میخندد،دورِ تمامِ آدم های خوبِ زندگی اش صدقه بچر
کافه چی - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:20
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮐﺎﻓﻪ ﯼ ﺷﻠﻮﻍﺗﮑﯿﻪ ﺑﺪﻫﻢ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩﻭ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﻨﺸﯿﻨﻢﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ؛ ﭼﺸﻢ ﻫﺎ ﺭﺍ ؛ ﻋﺸﻖ ﻫﺎ ﺭﺍ .ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺎﻓﻪ ﭼﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩﺳﺮﺩ ﺑﺸﻮﺩ _ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩﺑﻌﺪ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﺑﮕﻮﯾ